تبليغاتX
کهکشان انتظار








کهکشان انتظار

Our life

We never get what we want

We never want what we got

We never like what we have

We never have what we like

  Still we live

Still we love

Still we hope

This is life


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21 ساعت 3:26 PM توسط من

شکست ها رو از بالا نگاه کن

تا زمانی که دید درستی به شکستها نداشته باشیم  هر شکست ،شکستی                      

دیگر به دنبال خواهد داشت ...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21 ساعت 3:12 PM توسط من

همیشه طلوع کن

تو یه لحظه اشتباه منو فراموش میکنی اما من...یه عمر عشق

تو رو ..نوازشت رو..اینطوریه که لحظه ها بوجود میان لحظه هایی

پر از حرف...خدایا باتو ام....حواست کجاست؟!


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21 ساعت 3:7 PM توسط من

میثاق...

دیگر این بار       مینویسم یک عهد

تا پر و بالی بیابم در خاک 

دیگر این بار شدم خسته از این نفس غبار آلوده

من ندانم که چرا ظلم کنم بر نفس خویش

لذت لهو و لعب آخر چرا باید بباشد در برم

کاش می شد قطره های باران    تشنه بودن را به سیراب شدن میل دهد

دیگر این بار     راه من راست شده با هر کژی

می روم تا برسم بار دگر

به دیاری که تلاطم کند آرامش چون رود روان

دل من پر درد است

کاش میشد اختری در اسمان نزدم بود

تا به چشمک زدنش خوش باشم

اینک ای سبز ترین رنگ امید

دست من را تو بگیر

می روم تا برسم     به دیاری که پر از یاس و اقاقی باشد

دست من را توبگیر

دیگر این بار     می نویسم یک عهد      نزد خود پنهان کن

که  پرستو بشوم بال زنم

بر نیستان پر از مهر و وفایت...معبود

 


+ نوشته شده در شنبه 1389/11/02 ساعت 12:31 PM توسط من

گر صدای بی صدایی های من

شیشه ی حساس احساس تو را

ذره ای هم لرزاند

تو بدان قصدمن از آن این است

که بگویم:آری

من به یادت مردم.
                           

گر نبودم ذره ای آزردت

تو بدان گرچه نباشم اما

دلم از قلب تو حساس تر است

من ز دوری تو در غم مردم.


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/30 ساعت 4:58 PM توسط من

 

پی نوشت :باورم هست اگر می گویی :که به تنهایی باد و به تنهایی

 شب .همه شب در غم هجران خودت می سوزی.    S.B


+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29 ساعت 9:48 PM توسط من

من ...

بازم یه روز از روزای خداست یه روز دیگه....مهم نیست خوب یا بد روزی که به یاد خدا از خواب بیدار شم باید خوب باشه...امتحانا جالب نبودن ولی یاد گرفتم بگم....خدا رو شکر...

 

من نه از جنس بلور من نه از جنس حیات

من همانم که خدا می داند

گه پر رنگ و جلا

گاه غرق در بی رنگی

هر چه باشم هستم زندگی مال من است

این دگر باک ندارد که تو یا دیگر کسان

از من و خاطره هایم نشکفی....


+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29 ساعت 8:29 PM توسط من

لولو اشک ترم آرام باش

از چرا گریانی؟ از بودن بر این سر آلوده به غم

غم غنیمت شمرم بهتر از تنهاییست

ولی اکنون که غبار آلودم در رگ و ریگ جهان

پر ز گناه....آه....آه....آه....

لولو اشک ترم از چه دلتنگ شدی؟که چنین می باری؟

دل ز خود سوخته ای؟! که در این من به فلک آمده ای؟

چه کنم آری بی سر و پا بودم...پر ز گناه...آه.....آه..آه..

تو نبار من که خود می دانم

دل این خفته ی من در ظلام الذنوب...غرق بیداری هاست...

چه کنم.............

جای رفتن کو؟               در بازگشتی هست؟        در برایم بگشایند آیا؟

من ندارم ارزی   که بدم زیر پا.................

می نویسم یک چند....لولو اشک ترم آرام باش..

گر گناه آلودم           گرپر از رنگ و ریا       تو به از من بودی.................

                                 پس نترس از ایام....

که خدا عاشق توست

من که خط خورده ی این شومی هام         تو رو خط خواهم زد               تا تو ازکی مانی

لولو اشک ترم      دیده ی براقم        

 پلکها میبندم تا نبینی چیزی که نویسد اختر کز برایت شوم است..پیش درگاه خدا....

                              لولو اشک ترم آرام باش...


+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29 ساعت 12:7 PM توسط من

ساده تر از همیشه

روزی که از دنیا رفت با خودم گفتم میشه یه جای مجازی همه ی حرفام حک بشه...مثل اینجا...اما.....کاش واست نمی نوشتم چون تازه فهمیدم چرا رابطه ما از نظر همه چرا عجیب بود...خوبیش اینه که هنوز بهترین دوستم هستی وخواهی بود که یه جای دیگه منتظرمه...مگه نه؟!    

 با توام عموی خوب خودم..                                      


+ نوشته شده در شنبه 1389/10/25 ساعت 12:19 PM توسط من

خدای مهربانم...

وقتی خورشید از پس پنجره ی دیدگانم سلامم میکند از پس پرده ی

 مه آلود نظاره گر روزی دیگر می شوم نام تو مرا شبها آرام میکند

 کابوس هایم کم شده...دیگر نیلوفر آبی کنج اتاق دلم نگران بی آبی

 نیست چون من دیرگاهیست با نم نم ملکوتت آبش می دهم روزها

 چقدر قشنگ شده اند...اکنون صدای اذان گوشم را نوازش میدهد

میروم تا بار دیگر دستان سبزم را درآسمان آبی ات به انتظار بنشانم...

 

پی نوشت: الا به ذکر الله تطمئن القلوب...


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/23 ساعت 12:33 PM توسط من

تو را دارم...

خدایا
چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای نا امیدی ...
در خود می پیچم و بغض می کنم .
چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ...
خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم ...
خدایا دستتت را بر شانه های خسته ام قرار بده ...
ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ...
به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...
پرواز و روشنایی را ...
تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ...
ای خدای بزرگ ...
ای خدای متعال ...
و ای خدای منّان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند ...
آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد ...
من درمانده تشنۀ محبّت توام ...
صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود ...
تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم ...
خدایا ...
ای خدای بزرگ و مهربان ...
نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را ...
و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم ...
می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست ...
از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند ...
خدایا دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ...
دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ...
و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ... یا ارحم راحمین ...


+ نوشته شده در دوشنبه 1389/10/13 ساعت 10:20 PM توسط من

نمی دونم چرا بعضی از آدمهاکوله بار مشکلن..تازه دارم حس میکنم اگه این مشکلها نباشن کمتر به یادش میافتیم ...این روزها به هردری می زنم یه جوری یه جایی بسته میشن..نمیدونم چرا...

دلم برای مادرم پدرم تنگ شده...دلتنگی...چه واژه ی عمیقی...ای روزها درخودم فرو رفته ام بی گدار از این سو به آنسو رفتنم نیست...میل به زیستن ان هم اینگونه تهی از تو کم شده...

می خواهم به دنبال پرپرواز باشم در خواب یا در بیداری فرقی ندارد..پرواز زیباست...از این سوی فلک به آن سو وقتی تو بالای سرم باشی ..تنهایم مگذار میدانم تنهایی واژه تکراری ست که دیرگاهیست بر لبانم جاریست..

برایت خواهم نوشت هرشب یک سطر منتظرم باش...


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/09 ساعت 1:10 PM توسط من

امروز یه روز خاصه..حواسم جمع شد تازه فهمیدم دنیا با همه ی رنگش چقدر منو غرق کرده...دارم خودمو عوض می کنم یه جور خود شناسی..نمی دونم اسم این احساس جدید چیه...ولی هر چی هست منو بیدار کرده تازه می فهمم وقتی راحت میشه خوب بود و پراز عشق از خوب بودن ...دنیا زیباست...خیلی زیبا...می خوام راهمو انتخاب کنم ...

 

پی نوشت: زندگی شاید صدای گریه ی کودکانه من و توست شاید شادی بعد از کریه ....زندگی همین است من و تو...چشمانت را باز کن...


+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/08 ساعت 2:55 PM توسط من

زندگی

این روزها میخوام خودمو از همه ی چیزایی که یه جوری آرامشو ازم گرفته دور کنم همیشه فکر می کردم زندگی فقط یه بودنه یه بودن مثل نهر ولی حالا دارم می فهمم هر واژه از زندگی چقدر پرمعناست....بودن.........چه واژه ی عمیقی...

می خوام یاد بگیرم حتی اگه یه دنیا حرف منو کمرنگ کنه برای خودم پررنگ باشم برای مادرم...پدرم...برای کسانی که از اوج گرفتنم لذت می برنند برای کسانی که نگرانم هستند...چقدر انگیزه های زیبایست...حالا می فهمم که چه راحت میشه از کنار چیزایی که مارو بی خودی درگیر می کنن بگذریم واز یه نقطه ی دیگه زندگی رو ببینیم...آره یه جای مثبت...یه نقطه مثبت...

وقتی غم رفتنیه خمگین بودن به شادی بعدش میارزه..آدمها همینن ...گاهی شادشاد و گاهی...

می خواهم برای خودم زندگی کنم آن وقت دیگر رفتار دختر همسایه برایم مهم نیست ...تو هم امتحان کن...زندگی بیشتر از اینها میارزد...هر روز زیباتر از همیشه...  


+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07 ساعت 5:13 PM توسط من

تقديم به نفسم

گفتمش بی تو چه باید کرد عکس رخساره ی ماهش را داد

گفتمش مونس شبهایم کو تاری از ذلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را میبوسید بر من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد بر من انتظار سر راهش را داد


+ نوشته شده در دوشنبه 1389/08/24 ساعت 1:41 PM توسط من

دستم گرفت قلم را چقدر زود

شاید دوباره احساسی آمده

شاید صدای دلم در آمده

شاید هنوز آدمی هست که به شوق دیدنش                                    قلم در دست خط خطی کنم این دفتر بی روح را

دلم برای بودنت تنگ شده است

چشمانم را میبندم تا تو را بیاد آورم

میدانی اینجا با تو بودن برایم آرزوست...

                                                                         پی نوشت:چتر هایم بسته اند دیرگاهیست که قحطی آمده اما پلکهایم هوس چتر بازی دارند ....


+ نوشته شده در جمعه 1389/08/07 ساعت 8:14 PM توسط من

سلام هستی

چقدر سخته از تو بی خبر بودن تو ازمن دوری و من میخواستم از تو رسم وفا بیاموزم حالم بد بودولی تو از من بی خبری من نمیدانم چراباید نگرانت باشم وقتی حال من بدتر از تو است وقتی دیدگانم خیس است از درد های بی مسکنم چرا حالم بد شده چرا مرا نمیفهمی همینکه دوستت دارم کافیست همین که من نگرانتم کافیست توقعمم چقدر کم شده نمیدانم چرا....توبگو ...مراچه شده؟؟؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/02 ساعت 7:44 PM توسط من

برای تو ...!!

every night in my dreams

i see you i feel you

that is how i know you go on

 far across the distance

and spaces between us

you have come on to show you go on

near, far,where ver you are

i belive that the heart does go on

once more you open the door

and youre here in my heart

and my heart will go on and on

love can touch us one time

and last for a life time

and never let go till were gone

love was when i loved you

one true time  i hold to

in my life well always go on  

near, far,where ver you are

i belive that the heart does go on

once more you open the door

and youre here in my heart

and my heart will go on and on

youre here,theres nothing i fear

and i know that my heart will go on

well stay forever this way

you are safe in my heart

and my heart will go on and on


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/29 ساعت 5:44 PM توسط من

مادر...

my mother i love you and i need you,even tough

i love you and i need you,even tough

i may at times have made you tear your hair

i set myself apart,bet even so

your presence and your loves are always there

you are my jail cell and ten-ton door

that keeps me from just being who i am

and so i pound the walls and go to war

ramming all the rules that i can ram

yet though i mast rebel,all the while

i know your love,s the ground on wich i stand

i wait upon the flash of your pround smile,my mother

and twist inside at every reprimand

i,m sorry for the times i,ve caused you pain

after these brief storms,love will remain


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/29 ساعت 5:36 PM توسط من

برای تو...

دلم برات تنگ شده.... هستی من~~~
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/29 ساعت 5:28 PM توسط من
صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پست الکترونیک

صداکن مراوصدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاداین عصرخاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی میکند
و خاصیت عشق همین است....


من دراین صفحه ی پرشورو پراز لطف خدا دستنوشته هایم را مینویسم دست نوشته هایی که خواننده ای نداشتند باشد که پاسم بدارید و از این بعد تو ای مونس من خواننده ام خواهی شد...تنهایم مگذار ...راستی حرفهای من را نزد خودت پنهان کن ...جایی ننویس...

شکست ها رو از بالا نگاه کن
همیشه طلوع کن
میثاق...


من ...
لولو اشک ترم آرام باش
ساده تر از همیشه
خدای مهربانم...
قرآن معصومين داستان جملات بزرگان اس ام اس تربيت كودك خانواده
{علي & منا}
دانلود رايگان جديدترين و جذاب ترين فيلمها و عکسهاي سياسي - آموزشي - مذهبي - طنز و...
"Pix2Pix عکس2عکس"
sepide-sobh
نوشته های جبران
shahin ba eshghash be REZA SADEGHI
مرد تنهای شب
قالب وبلاگ
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
بهمن 1388
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ

تمامی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد. طراحی شده توسط یاس تم